ایران کوچک
دوماهی از اولین قدمم به عسلویه میگذره مثل یک موج سریع گذشت دو ماهی که به کوله بارم افزوده شد کوله ای که هنوزم جای خا لی بسیاری دارد.قبل از آمدنم ذهنیت بدی نسبت به اینجا داشتم آخه میگفتن اینجا آخر دنیاست ،اما دیگه برای من مهم نیست چون اینجا برای مدتی محلی برای ادامه زندگی و کار من شده ودر این مدت یاد گرفتم که چگونه با شرایط اینجا زندگی کنم وخیلی چیزهای دیگرم هست که بتوانم شرایط زندگیم را بهتر کنم و از آن لذت ببرم ویاد گرفتم که هرچیزی را سخت نگیرم چون درگیر زندگی کاری شده ام واز فضای دوست داشتنیم دور.اینجا چیزهای هست که شاید هیچ وقت نمیتوانستم انها را در زندگی خود بییابم وبه داشته های گذشته ام افزوده کنم که در آینده برای تکامل من مفید خواهد بود وسختی زندگی در این جا را با تمام وجود تحمل می کنم تا به چیزهای زیادی برسم چون هنوزم راهی برای رفتن دارم ،خواهم رفت .موقع آمدنم به اینجا دوستان نزدیکم مرا از آمدن به اینجا منصرف می کردندو میگفتن از فضای خودم دور خواهم شد اما در این مدت بودنم در عسلویه چیزهای زیادی را دیده ودرک کرده ام از غروب زیبای دریا تا آشنا شدنم با قومهای مختلف ایران،چون همه اقوام ایرانی در اینجا جمع شده اند و تجربه خوبی برای من شده واز این بابت خوشحالم با اینکه حرف ها وشرایط تورا درک نمیکند وفقط دستمزد روزانه ای که خواهند گرفت برایشان مهم است نه چیز دیگر،اینجا با اینکه شرایط خشک کاری وجود دارد چیزهای دیگری هم هست که نمی گذارد شرایط حاکم بر اینجا بر تو غلبه کندو بهانه های زیادی پیدا میکنی،بهانه ای برای باهم خندیدن،هم صحبت شدن باهم بودن وبه یاد کسی یا کسانی باشی که با تو بهترین لحظه ها رو گذروندن وهر روز انها را یاد کنی وگاهی تماسی و یا اس ام اسی برایت زده میشود که انرژی زیادی به تو می دهدوحس می کنی هنوزم هم در یادها هستی و این برای من خیلی با ارزش هست که بعد از یک روز کاری فشرده آرومم میکنه اما نمی دانم چرا بعضی از دوستانم که با آنها صحبت میکنم و یا وبلاگشان را میخوانم بگونه ای دلگیر و دلچرکین هستند و آنگونه که باید باشند نیستندو خود را نمیبیند می دانم علت بعضی از دلگیری آنها از چیست اما مهم اینست که هستی وراهی را برای رفتن داری.
(حتمآ عکس هایی از اینجادر وبلاگم خواهم گذاشت)





عسلویه
هرگز فکر نمی کردم که یک روزی سر از عسلویه در بیارم اونم به خاطر کار.وقتی سوار هواپیما شدم بالای ابرا پرواز میکردم داشتم به اتفاقاتی که برایم بویژه این دوسه هفته اخیر افتاده بود فکر میکردم به این فکر میکردم که جمعه به همراه دوستانم رفته بودیم جشن انار اونم نزدیک استان گیلان چقدرم خوشگذشت بهم سفری به یادماندی برای من بود که هیچ وقت از یادم نمیره سفری که لحظه لحظه اون خاطره بود و الان کجا هستم هنوز یک ساعتم از امدنم نگذشته وقتی هواپیما ارتفاعشو کم میکرد اولین چیزی که توجه ادمو به خودش جلب می کنه یه صفحه خاکیه که هرچه به زمین نزدیک تر میشی تازه کوه ها خودشونو نشون میدن بعد خلیج فارس خودمونه که با رنگ آبیش جلب توجه میکنه وقتی هواپیما تو فرودگاه نشست هنگام پیاده شدن انگار مثل توفیلما واردناکجا آبادشدی قراره یه کارایی بکنی تا زندگید ساخته بشه و منتظراتفاق های پیش بینی نشده باشی.اینجا تا چشم کار میکنه دشتوکوهو آتیشی که از سوختنه گازمعلوم میشه پیداست.فکر کنم مدتی باید از فضایی که برای خودم ساخته بودمو با اون زندگی میکردم دور باشم از فضای نقاشیو عکاسی فاصله بگیرم از محیط ارومو ساکته خودم به دنیای خشک سخته کار تو بیابون بیام .فکر کنم تنها چیزی که منو اروم میکنه یاد دوستای خوبمه که باهاشون زندگی کردم و تجربه هایی که قراره یه امین دیگه بسازه که خیلی کارارو باید عملی کنه.
(دوستای با معرفت هروقت خوش بودید یادیم از من بکنید)
انسان تنها موجودی است که هنوز به پایان نرسیده است.
هنوزم ریشه دارم

هنوزم راهی برای رفتن هست.
دنیای ما
منم وتو یک دنیا خیال
منم وتو یک دنیا سکوت نا گفته ها
منم وتو کلافگی ندونسته ها
منم وتو ترس نیامده ها
منم وتودنیای سوالها
منم وتو ارامش کلامها
منم وتو خواهشها
منم وتو روح امید
منم تو خدای ما
(لاله)